محمد آصف رشیدی

سالهاست که از درد پنهانی رنج می برم و چنان سایه وحشت این درد زندگی ام را به کابوس کشیده که گوی در بیابان ظلمتم،با قامت شکسته ، دستی به زانو دستی به کمر کورسوی نمی بینم که به آن راه یابم.

و عصای که راستی قامتم را درنگی تحمل کند،تا بایستم و دورنمای که بارقه امیدی باشد. و ستاره آسمانی که به آن چنگ بیاندازم و به زمینش آورم،زیرا هرگز ستاره نداشتم تا بدانم،که در کدامین کویر رهایم کرده اند. که اگر نوری به یاری ام آمد شهابی بود که به سرعت رهایم کرد.

باز هم تاریکی ، باز هم ظلمت و باز هم وحشت .

آری این درد،دردی است که از نسلی به نسلی و از جای به جای دیگر و از آنجا به ما و به من به میراث گذاشته اند ،تا مارا نیز به کام مرگ کشاند. زیرا که پدرانم نیز با همین درد زندگی کردند و سرانجام مردند.

و برای نجات خویشتن به آن دور،دور سفر کردم. تمامی بیابان ها ،سنگلاخها و پرتگاه ها را پیاده پیمودم. و هر دخمه را در دل کوهی و عمق دره و ........... شکافتم  و با یکایک از گذشتگانم سخن گفتم . گاهی نفرینشان کردم و زمانی اشک ریختم.

و کاروانی دیدم از فرشتگان نحیف و عریان،با بالهای شکسته و پرهای سوخته.

غولی درپا و زنجیری در دست و زخمی بر سینه که هر کدام رابهای بود به ا رزش چند دانه گندم ! و جماعتی دیدم سخت پریشان،حیران و سرگردان،برگرد دایره که هر کدام را تکیه گاهی بود چون موی لرزان،که ناگهان بر زمینشان می افکند. باز هم تکیه گاهی دیگر،باریکتراز اول و لرزان تر از نخست و باز هم فرو می غلطند و دایره دیگر و در شگفت شدم از این تسلسل بی نهایت و دور باطل .

شبحی دیدم با صورتک آدم که شتابان به سویم آمد. لحظه درنگ کردم ،گوی که هرگزدردی نداشتم ،با خود گفتم : عجب ! که در کویر نیز فریاد رسی هست! و با شادی فریاد کشیدم :برادر.... و در آغوش گرفتم و برای لحظه نشئه ای زندگی چنان مستم کرد که از حال رفتم . زمانی به خود آمدم دیدم شغالی است گرسنه با چنگالهای خون آلود و چشمان حریص و بی رحم و با ولع بی مانند مرگم را به انتظار نشسته است